بیرون آمدم. باران می بارید. سیگاری گیراندم و به رسم همیشه تا ایستگاه مترو قدم زدم. روبروی ایستگاه مترو ایستادم تا سیگار تمام شود. ته دلم خواست به قدری سیگار بکشم تا ته زبانم مزه ی ترش را احساس کند. اما نشد. از پله های ایستگاه پایین رفتم. شب بود. ساعت 9.