دوشنبه 1 بامداد، به یادماندنی ترین هنگام برای تاریخِ من در هفته.
صبح اش یک قطره خون دیگر از من بر سنگفرش های دانشگاه ریخته خواهد شد، بدون آنکه چیزی جایش را پر کند.
تسمه ی چرخ
پاره شده است، دیگر نمی چرخد
چه کسی
بدون تسمه
حرکت دهنده
خواهد بود
هیچ چیز
نفرت انگیز تر از لحظه ی بازگشت به متافیزیک نیست
فدایی
به چه فکر
می کردی
و چگونه
می گذراندی
چه در دلت
داشتی
هنگامی که
در خانه تیمی
بدون پشتوانه
ای
تنها، شب را
سپری می کردی
بی حوصله
ام
و برای
آنکه از چنین وضعی بیرون آیم
عاشق می
شوم
هرکه شد
مهم نیست
فقط هویتی
را برای خود یا او قائل شوم
به همین راحتی،
و مضحکی
عاشق می شوم
تنهایی
آدم را از پای در میآورد. تنها تنهایی است ...
این که
پشت اش به هیچ چیز و هیچ کس بند نباشد، از پای در می آوردش
این که به
نام هیچ کس جز خودش نباشد، از پای در می آوردش
و هیچ چیز
سخت تر از این نیست
و البته
لذت بخش تر از آن هم نیست
اما لذتی
مجازی
لذتی متوهم
لذتی
استمنا گونه