تبليغاتX
مکث
 

صداي ممتد فن از بالاي اتاق مي­آيد. چند دقيقه­ اي است كه او رفته است و سنگيني خلاِ ناشي از رفتن او، قلبم را مي­فشارد. همچنان درگير ذهن و عين هستم، هر چه مي­گذرد باز هم اقناع نمي­شوم. مدام در ذهن مي­گويم: انسان موجودي اجتماعي و تاريخي هست، اما اين به گريز از اجتماع و تاريخ منتج نخواهدشد. صندلي مي­چرخد و من فكر خود را به گذر رد او متمركز مي­كنم. نتوانستم از فكرش رهايي يابم، از جاي برخاستم و به سوي روشني گام برداشتم. سوتِ قطعه قطعه شده­ي خود را با كشيدن پاهايم بر روي زمين همراه ساختم تا بتوانم از پشت، نظاره­گر راه رفتن خود شوم، خود را جاي ديگران قرار دهم. نمايش سكوت و تنهايي به پايان مي­آيد.

 

مي خواهم از او بگويم، از او. از او كه اين چنين در تاريكي، مرا به نوشتن واداشته­است. اما هراس از بين رفتن بازي بچه­گانه مدام مرا از انجام اقدامي عيني سر باز مي­زند. در اين لحظه او را پيش چشم خود انگاشتن تنها براي تسكين به دردي است كه مدام آزارم مي­دهد. چراغ­ها خاموشند و مانيتور نقش شمع اين شب را بر عهده دارد. دست هايم بسيار آرام بر صفحه كيبورد مي­لغرند و مدام دكمه بك­اسپيس را مي­زنم.

 

دوباره چشم­هايم را مي­بندم تا مگر بار ديگر آن لحظه مجسم شود. تنها چند لحظه كوتاه است و سپس سياهي جايش را پر مي­كند. همان طور كه جاي آن خلا را تاريكيِ امشب پر كرده است. پيش خود فكر مي­كنم بالاخره اين موضوع بايد حل شود. بايد لحظه­اي با او تنها شوم تا هر آنچه در ذهنم مي­گذرد را برايش بگويم. فكر مي­كنم اين اتفاق چند دقيقه­اي به طول نخواهد انجاميد و پس از آن رها مي­شوم، رها از دردي كه مدام اين ايام مرا آزار مي­دهد. پس از گفتن كلماتم، برخواهم خاست، به سرعت از مكاني كه پس از آن در ذهن برجاي خواهد ماند دور خواهم شد. شروع به دويدن خواهم كرد و برخورد باد با صورتم را به شادي حس خواهم كرد.اكنون همان لحظه است و من در اين تاريكي اين كار را با خود هزاران بار خواهم كرد.

 

حال صداي فن رساتر شده است و من در اين اتاق، با خاموشي­اش تنها نشسته­­ام. به او فكر مي­كنم. باز به خود گوشزد مي­كنم كه اين تجربه­اي جديد نيست كه برايم اتفاق افتاده­است، و تو مدام در حال تجربه اين حالت هستي. بار ديگر ذهن، اجتماع، تاريخ به ميان مي­آيند و مرا به سكوت وامي­دارند.

 

اين دقايق به سياه كردن كاغذ مي­ماند. سرم را بر روي مچ هايم قرار مي­دهم و براي چند دقيقه چشمانم را مي­بندم. خواب به چشمانم مي­آيد ولي سرم را بلند مي­كنم  و شروع به نوشتن مي­كنم.

نوشته شده توسط علی اکبر محمدزاده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 |

حال هدفون را از یک گوش به دو گوشم می گذارم تا فضای درون پارک را بیشتر برای خود انتزاعی کنم و بتوانم خود را خارج از محیط اطرافم قرار دهم. باز به آن فکر می کنم و به این که سرانجام آن چه خواهد شد. به تنها نتیجه­ای که می­رسم این است که مدت تنهایی خود را بیشتر کنم تا بلکم راحت تر شوم. تا بیشتر شیفته خود شوم.

روی چمن­های پارک دراز می کشم. بالای سرم شاخه های بید مجنون افتاده­اند و با نوازش باد به تحرک واداشته می­شوند.

باز می­نشینم و به خود فکر می­کنم. به آینده. عنصری مبهم که مدام از سوی یکی از دوستانم طرد و نفی می شود.  بر روی چمن، بیگانه کامو افتاده است. هیچ وقت رمان نخوانده ام،مگر هنگام امتحانات. این امتحانات زیبا. ترم پیش سارتر خواندن ام شروع شد. اول دبیرستان تا صبح­ بیدار می­ماندم تا رمانی بخوانم. و چه لذتی داشت صبح هنگام با نسیمی که می­آمد.

در ذهن حرف­های فالاچی مدام تکرار می­شوند: "چون از خودت راضی نبودی و می­خواستی چیزی را که دوست داشته باشی در دیگری ببینی" "با این کار خودمان یادمان می­رود و تمام حقوق آزادیمان را از دست می­دهیم"

 

 

حال که وارد جمعه می­شوم و مشغول بازنویسی متن عصر خود هستم، بر روی تخت برهم­ریخته­ام نشسته ام. پرده از سر بی حوصلگی نکشیده شده. ضبط را روی صندلی گذرده ام و فریاد شجریان را گوش می دهم.روی زمین سی دی ها پخش شده­اند و روی میز، گیره لباس، ادکلن، خودکار و آدامز را گذارده­ام. همه چیز خبر از، از کف دادن عنان می دهد و مکث.

 

"همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل...

وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان...

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد، ای فریاد، فریاد"

نوشته شده توسط علی اکبر محمدزاده در جمعه هفدهم خرداد 1387 |

آيا مي توان بدون ساختن ”تابو“ كاري را نفي كرد؟ آيا مي توان بدون وارد كردن احساس مانع از انجام اقدامی شد؟ در اينجا احساس، به معني ايدئولوژي، هر آنچه از بيرون از فرد، او را به سمت كاري سوق دهد و به دور از دورانديشي، منطق و عقل باشد تعريف مي شود همچون شرط بندي، نذر كردن، ركورد گرفتن.

در زندگي روزمره، هر كداممان تابوهاي خاص خود را داريم. تابوي سيگار كشيدن، تابوي سكس و ...

كار شريعت ساختن تابو است. (نمي خواهم در اينجا تفكيك زيادي بين دين و شريعت قائل شوم.) در سيستم اديان، به نشكستن تابو مي گويند ايمان. در واقع ايمان در ذات خود ايدئولوژيك است. هر دين براي موثر بودن تابوي خود بعد از شكسته شدن آن توسط پيرو، راه توبه و بخشايش را باز مي گذارد.

نفي هر گونه تابو، مي تواند آدمي را به سمت نفي ايدئولوژي هاي مختلف سوق دهد. آدمي به راستي مي تواند بدون تابو زندگي كند؟

نوشته شده توسط علی اکبر محمدزاده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |