صداي ممتد فن از بالاي اتاق ميآيد. چند دقيقه اي است كه او رفته است و سنگيني خلاِ ناشي از رفتن او، قلبم را ميفشارد. همچنان درگير ذهن و عين هستم، هر چه ميگذرد باز هم اقناع نميشوم. مدام در ذهن ميگويم: انسان موجودي اجتماعي و تاريخي هست، اما اين به گريز از اجتماع و تاريخ منتج نخواهدشد. صندلي ميچرخد و من فكر خود را به گذر رد او متمركز ميكنم. نتوانستم از فكرش رهايي يابم، از جاي برخاستم و به سوي روشني گام برداشتم. سوتِ قطعه قطعه شدهي خود را با كشيدن پاهايم بر روي زمين همراه ساختم تا بتوانم از پشت، نظارهگر راه رفتن خود شوم، خود را جاي ديگران قرار دهم. نمايش سكوت و تنهايي به پايان ميآيد.
مي خواهم از او بگويم، از او. از او كه اين چنين در تاريكي، مرا به نوشتن واداشتهاست. اما هراس از بين رفتن بازي بچهگانه مدام مرا از انجام اقدامي عيني سر باز ميزند. در اين لحظه او را پيش چشم خود انگاشتن تنها براي تسكين به دردي است كه مدام آزارم ميدهد. چراغها خاموشند و مانيتور نقش شمع اين شب را بر عهده دارد. دست هايم بسيار آرام بر صفحه كيبورد ميلغرند و مدام دكمه بكاسپيس را ميزنم.
دوباره چشمهايم را ميبندم تا مگر بار ديگر آن لحظه مجسم شود. تنها چند لحظه كوتاه است و سپس سياهي جايش را پر ميكند. همان طور كه جاي آن خلا را تاريكيِ امشب پر كرده است. پيش خود فكر ميكنم بالاخره اين موضوع بايد حل شود. بايد لحظهاي با او تنها شوم تا هر آنچه در ذهنم ميگذرد را برايش بگويم. فكر ميكنم اين اتفاق چند دقيقهاي به طول نخواهد انجاميد و پس از آن رها ميشوم، رها از دردي كه مدام اين ايام مرا آزار ميدهد. پس از گفتن كلماتم، برخواهم خاست، به سرعت از مكاني كه پس از آن در ذهن برجاي خواهد ماند دور خواهم شد. شروع به دويدن خواهم كرد و برخورد باد با صورتم را به شادي حس خواهم كرد.اكنون همان لحظه است و من در اين تاريكي اين كار را با خود هزاران بار خواهم كرد.
حال صداي فن رساتر شده است و من در اين اتاق، با خاموشياش تنها نشستهام. به او فكر ميكنم. باز به خود گوشزد ميكنم كه اين تجربهاي جديد نيست كه برايم اتفاق افتادهاست، و تو مدام در حال تجربه اين حالت هستي. بار ديگر ذهن، اجتماع، تاريخ به ميان ميآيند و مرا به سكوت واميدارند.
اين دقايق به سياه كردن كاغذ ميماند. سرم را بر روي مچ هايم قرار ميدهم و براي چند دقيقه چشمانم را ميبندم. خواب به چشمانم ميآيد ولي سرم را بلند ميكنم و شروع به نوشتن ميكنم.
حال هدفون را از یک گوش به دو گوشم می گذارم تا فضای درون پارک را بیشتر برای خود انتزاعی کنم و بتوانم خود را خارج از محیط اطرافم قرار دهم. باز به آن فکر می کنم و به این که سرانجام آن چه خواهد شد. به تنها نتیجهای که میرسم این است که مدت تنهایی خود را بیشتر کنم تا بلکم راحت تر شوم. تا بیشتر شیفته خود شوم.
روی چمنهای پارک دراز می کشم. بالای سرم شاخه های بید مجنون افتادهاند و با نوازش باد به تحرک واداشته میشوند.
باز مینشینم و به خود فکر میکنم. به آینده. عنصری مبهم که مدام از سوی یکی از دوستانم طرد و نفی می شود. بر روی چمن، بیگانه کامو افتاده است. هیچ وقت رمان نخوانده ام،مگر هنگام امتحانات. این امتحانات زیبا. ترم پیش سارتر خواندن ام شروع شد. اول دبیرستان تا صبح بیدار میماندم تا رمانی بخوانم. و چه لذتی داشت صبح هنگام با نسیمی که میآمد.
در ذهن حرفهای فالاچی مدام تکرار میشوند: "چون از خودت راضی نبودی و میخواستی چیزی را که دوست داشته باشی در دیگری ببینی" "با این کار خودمان یادمان میرود و تمام حقوق آزادیمان را از دست میدهیم"
حال که وارد جمعه میشوم و مشغول بازنویسی متن عصر خود هستم، بر روی تخت برهمریختهام نشسته ام. پرده از سر بی حوصلگی نکشیده شده. ضبط را روی صندلی گذرده ام و فریاد شجریان را گوش می دهم.روی زمین سی دی ها پخش شدهاند و روی میز، گیره لباس، ادکلن، خودکار و آدامز را گذاردهام. همه چیز خبر از، از کف دادن عنان می دهد و مکث.
"همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل...
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان...
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد، ای فریاد، فریاد"
آيا مي توان بدون ساختن ”تابو“ كاري را نفي كرد؟ آيا مي توان بدون وارد كردن احساس مانع از انجام اقدامی شد؟ در اينجا احساس، به معني ايدئولوژي، هر آنچه از بيرون از فرد، او را به سمت كاري سوق دهد و به دور از دورانديشي، منطق و عقل باشد تعريف مي شود همچون شرط بندي، نذر كردن، ركورد گرفتن.
در زندگي روزمره، هر كداممان تابوهاي خاص خود را داريم. تابوي سيگار كشيدن، تابوي سكس و ...
كار شريعت ساختن تابو است. (نمي خواهم در اينجا تفكيك زيادي بين دين و شريعت قائل شوم.) در سيستم اديان، به نشكستن تابو مي گويند ايمان. در واقع ايمان در ذات خود ايدئولوژيك است. هر دين براي موثر بودن تابوي خود بعد از شكسته شدن آن توسط پيرو، راه توبه و بخشايش را باز مي گذارد.
نفي هر گونه تابو، مي تواند آدمي را به سمت نفي ايدئولوژي هاي مختلف سوق دهد. آدمي به راستي مي تواند بدون تابو زندگي كند؟