تبليغاتX
مکث

دیروز رفته بودم سر باغ برای هرس کردن درختان.در حین قطع کردن شاخه های کوچکتر و منحرف! درختان به فلسفه وجودی این کار خیلی فکر کردم.هرس کردن دیدگاهی کاملا نخبه گرا دارد.توده را برای سربلندی بیشتر بزرگان از بین می بری تا به بزرگان ماده غذایی بیشتری برسد.و خب این کار را هم می کنی که سودی بیشتر ببری.دیدگاه نخبه گرایی از نگاه والدان آن برای "سود بیشتر" است.

به این مسئله کل روز فکر کردم و آن را با اجتماع تطبیق دادم...

(ادامه مطلب ربطی به آغاز آن ندارد)

همیشه برای رد کمونیسم صحبت از شکاف بین انگیزه و کار می شود.می گویند با این که استالین نمونه خوبی از یک رهبر کمونیستی نیست،اما روند طبیعی یک روند کمونیستی همین است.به عبارتی همیشه وجود یک دیکتاتور برای پر کردن شکاف بین انگیزه و کارالزامی است.بستگی به هر ایدئولوژی زاییده از مارکسیسم این پر کننده شکاف اقسام گوناگون دارد،خدا،پیغمبر،خلق،امام،میهن،جهان دیگر و... .در عوض لیبرالیسم برای پر کردن این شکاف،از عنصری به نام رقابت حرف می زند.و می گوید که انسان ها ذاتا خود خواه هستند، و همیشه برای نفع خود کاری را انجام می دهند.

اما تنها این نکته انسان ها را خلاصه نمی کند بلکه انسان ها هم خودخواه هستند و هم دگرخواه.تحقیقاتی دم از این ادعا می زنند،و نشان می دهند که انسان ها کاملا خودخواه نیستند.قبیله،خانواده،ایل و... همه نشان می دهند که انسان ها همیشه حاضر هستند برای دیگران، از خود بگذرند.البته در این اجتماعات لزوم عنصری خارجی به چشم می خورد،چیزی به نام دشمن،امپریالیسم،همسایه،ایل رقیب و ... .اما وجود این عنصر تنها همبستگی و انگیزه افراد اجتماع را بالا نمی برد،چه در یک خانواده هیچ گاه مسئله عنصر خارجی مطرح نیست و شکاف مذکور را بیشتر خون،نسبت فامیلی،حس پدری،مادری،خواهری و برادری پر می کند.این موارد چه ریشه در ذات داشته باشد،چه برخاسته از پارادایم های ذهنی باشد،وجود دارند.می توان پا را فراتر از یک خانواده گذاشت و به یک شرکت اشاره کرد.شرکتی متشکل از چند مدیر که هر کدام برای رسیدن به سود بیشتر،انگیزه زیادی برای پیش برد کار خود دارند.

شکاف بین انگیزه و کار را میتوان با <حس از یک جنس بودن،انسان بودن>و <سود بیشتر> پر کرد.

تمام بحث های اقتصادی بر سر کسب بیشتر سود است.لیبرالیسم عنصر رقابت را در نظر می گیرد،تا بتواند انگیزه را بالا ببرد،اما از جنگ،جدال،توزیع نابرابر ثروت،از بین رفتن انسان ها،از بین رفتن نیروی کار چشم می پوشد.در عوض مارکسیسم بر حذف رقابت پای می فشارد و آن را عامل جنگ، از بین رفتن ثروت،کم شدن سود کل جامعه می داند و بر مشارکت همگان برای تولید تاکید می کند.یک کمون از لحاظی فرق با یک شرکت خصوصی ندارد،در صورتی که تک تک اعضا به این حد آگاهی برسند که کمون را برای خود بدانند.در یک جامعه، حزب پیشرو نمی تواند نمایندگی کل آن را در بر گیرد،چون هنوز جامعه به درک این که می تواند با با هم بودن، سود بیشتری کسب کند ندارد.حزب پیشرو با به وجود آوردن ایدئولوژی و آگاهی کاذب آنان را مجور به پذیرش می کند و در نهایت عنصری دیکتاتور از درون حزب پیشرو متولد می شود تا به مردم بگوید که" این " به صلاح شماست.

مارکسیسم برای نابود کردن ایدئولوژی به وجود آمد نه برای زایش آن.مارکسیسم ریشه در آگاهی کامل طبقاتی،پذیرش با اختیار کامل دارد،نه در آگاهی کاذب.

چه کسانی برای نابود کردن بورژوازی قدم بردارند،چه برندارند،بورژوازی به علت تضاد های درونی خویش محتوم به شکست است.

نوشته شده توسط علی اکبر محمدزاده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |