نمی دانند چه می خواهند
روزی می گویند تحریم
روز دیگر: ما را چه به تحریم، دیده بان جامعه مدنی
وحال در ستاد کروبی
می دوند از غافله عقب نمانند
موج سواری هم لذتی دارد
23 خرداد، خواهند مرد
شب را از این رو دوست داشتم که در آن آرام بودم. به دور از هیاهوهای روزانه و خستگی های ناشی از آن، گذر زمان در شب برایم طولانی نبود. کتاب می خواندم، چای می خوردم، از پنجره بیرون را نگاه می کردم و هزاران کار دیگر که انجام آن در مدت 6 ساعته شب تمامی نداشت.
اما دیگر شب ها برایم مسرت بخش نیست. آن چنان لذتی هم از نوشتن نمی برم. در ذهنم پاندول ساعت، مدام بالا و پایین می رود و اضطراب تلخی را به من القا می کند.
در مدت 2 ماهه گذشته، سعی کردم بر روی پای خود بایستم. اومانیست تر شده ام و از این پس به خودم بیشتر اعتماد می کنم. در این مدت فشارهای روزانه را تحمل کردم، سختی های بسیاری کشیدم، رابطه های دوستانه ام خدشه دار شد، اما "خودم" را تجربه کردم.
حال برای چند روزی بازگذشته ام. با کوله باری از تجربه و پل های خراب شده در پشت سر، به آینده می نگرم. آینده ای مبهم، تاریک، با سوسویی ز روشنایی.
روزگاری سیاه و تلخ. با این وجود نقطه هایی بسیار اندک و سپید در این سیاهی، روشن و پس از مدتی خاموش می شوند. روزهایی که با طعم زمستان سپری شدند. این روزها نه به آرامی که به اندازه چندین سال گذشتند و به بهار رسیدند.
زندگی چند ماهیست در آستانه تحولی نو است.
بیرون آمدم. باران می بارید. سیگاری گیراندم و به رسم همیشه تا ایستگاه مترو قدم زدم. روبروی ایستگاه مترو ایستادم تا سیگار تمام شود. ته دلم خواست به قدری سیگار بکشم تا ته زبانم مزه ی ترش را احساس کند. اما نشد. از پله های ایستگاه پایین رفتم. شب بود. ساعت 9.
هنگامی که امید را روبرویت می بینی خاطره هایت را پاک می کنی.
اما هنگامی که تنها سیاهی جلوی چشمانت قرار می گیرد، مدام خاطره ها را مرور می کنی تا کمی سیاهی روزهایی که می گذرند به سپیدی بگراید. در این حالت خاطره های تلخ هم شیرین می شود. به خاطره های شیرین که می رسی دیوانه وار می خندی و مستانه در خیابان تلو تلو می خوری.
روزها می گذرند و در سکوت، تنها دودهای سیگار با من مانده است.
- خیلی بچه ای، خیلی
روزها می گذرند و ما در حسرت بزرگ شدن می مانیم در حالی که دل هایمان کوچک و صغیر است.
روزها می گذرند و تنها ته مانده های سیگار برایمان می ماند.
شب ها ی دانشگاه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت بود که شب های آن را ندیده بودم. امشب در دانشگاه هستم.
روبروی تعاونی هیچ کس جز من نیست. تک و توک کسی از کنارم رد می شود. به درختی تکیه داده ام و پاهای خود را دراز کرده ام. در سکوت شب صدای سوختن کاغد دور سیگار را می شنوم. پرسه زنی گربه های دانشگاه در شب را بار دیگر می بینم.
یک ماه دیگر توت های دانشگاه می رسند و من برای چیدن آن ها بالای شاخه های درخت می میرم.
او رفت. بیش از 10 روز است.
بازهم مانند اکثر شب ها از تئاتر شهر گذشتم. سه کنج چهارراه روبروی تئاتر شهر ایستادم تا چراغ سبز شود. چراغ های سبز و چراغ های قرمز. آن روز در دلت شوری بود که مدام از چراغ قرمز رد می شدی. جلویت را گرفتم.
انجمن در حال مردن است. بهار گذشته هم قبل از انتخابات شورای مرکزی این گونه بود. امیدوارم تاریخ تکرار شود.
شورای مرکزی خوبی بودیم. از آن راضی ام.
کافه پیانو را دیشب خواندم. مزخرف بود. با آن که نویسنده نوشته است که داستان تقریبا واقعیست، تصویرهایش برایم واقعی نبود. انسان هایش در ایران و اطرفم پیدا نمی شوند.
داستان یک شهر را شروع به خواندن کرده ام. توصیف هایش عالیست.
چقدر دوست دارم آهنگ های فداییان خلق را دوباره در ابن سینا پخش کنم. دلم حال و هوای آن مقطع زمانی را کرده است.
هفته های آغازین مهر بود. چه زود گذشت و چه زود تیره شد. ساعت 6 بعد از ظهر آن روزها را خیلی دوست داشتم. گذشتند.
لوپ روبروی کتابخانه مرکزی. رفت. یک نخ سیگار برداشتم و آن را روشن کردم. نخ دیگر را هم.
برخاستم. روی پای خود نبودم. بی اختیار به سمت انجمن رفتم. کسی نبود. کیفم را برداشتم. از بوفه گذشتم و از جاده ماشین رو به سمت درب اصلی قدم زدم. چهارشنبه بود، 26 فروردین، ساعت 15، سال 88.
محسن برایم پیانو زد. با سجاد کشتی گرفتم. ساعت 2 با کامبز کونگ فو کار کردم. حال رمان می خوانم.
مدتهاست شب های دانشگاه را ندیده ام. چقدر شب هایش را دوست داشتم. به خصوص جاده ماشین رو از درب اصلی تا روبروی تعاونی.
چند وقتیست از طبقه پنجم دانشکده فیزیک شهر را نگاه نکرده ام. نمی دانم کسی هست که کنار پنجره سیگار بکشد و به روزهایی که می گذرند فکر کند؟
روی صندلی چرمین قهوه ای رنگ انجم نشسته بودم. حرف های همیشگی که از حفظ بودمشان را با آب و تاب فراوان توضیح می دادم. نمی دانم هواست کجا بود، به من یا انجمن. اما به حرف هایم گوش نمی دادی. کمی دلخور شدم. ساعت 30/6 بعد از ظهر بود.
روی شیشه ی ایستگاه اتوبوس BRT نوشته شده است: "شهروندان سزاوار خدمتند". خیر، دولتمردان تنها برای این دولتمردند که کار کنند.
درونیات انسان با برونیاتش بسیار متفاوت است. بعضی درونشان را به راحتی بروز نمی دهند و تنها برای خودشان نگاه می دارند. فقط با کسی که او را از خود می داند بازگو می کند. آن کس در واقع خود اوست.
- همه انسان ها همین گونه اند، فقط تو نیستی